تازه الان می فهمم که وقتی می گن دوران دانشجویی یکی از بهترین دورانهای زندگی یک نفر می تواند باشد یعنی چی.

دلم برای اون روزهای بی بازگشت اندازه یه دنیا تنگ شده، روزهای طلایی- روزهای بگو بخند با دوستان و همکلاسیها.

دلم برای غذاهای (به قول بچه ها من درآوردی)سلف، نشستن با دوستان موقع نهار روی نیمکتهای جلو بوستان (با حاج موذنی و دارو دستش)، نشستن جلو درب دانشکده(علل خصوص موقع اعلام نمرات اساتید (با مهیار مدحت و محسن عجم)، نشستن تو سایت و چرخ زدنهای الکی تو اینترنت (وای وقتی مهیار مدحت اونجا بود و دائم مشغول دانلود)، نشستن تو ایستگاه سلامتی و بگو بخند با بچه ها ، برای آبشار ، برای مزار شهدا (یادش بخیر با پوریا خدابخشی هر پنج شنبه بعد از ظهر)، برای شهرک البرز و خونه بروبچ مستاجر (بچه های شیمی_ فیزیک_برق ـ حسابداری).

دلم برای مسیر دانشکده کشاورزی _ فنی ومهندسی چقد تنگ شده.

دلم برای بازدیدها چقد تنگ شده. اول صبح و جلو درب دانشگاه با بچه ها(وای وقتی یاد محسن می افتم اول صبح در به در دنبال .... می گشت).

دلم برای تمام بچه های بامعرفت و دوست داشتنی معدن_ریاضی_تربیت بدنی (جاوید، جبار،مهیار سلطانی . علی اربابی،ولی کاشانی و ...) تنگ شده.

دلم برای همکلاسیهای خوب و مهربونم (محسن،رستم،آسو،حسین.کاظمی،ابی،محمد کچل،حسن بیگی،جواد،...) تنگ تنگ شده به خدا.

برای استادامون (دکتر طاهری ـ بخصوص موقعی که دیر می رفتیم سر کلاسشون یا حواسمون رو جمع نمی کردیمـ الحق که استادی شایشتشونه)_دکتر حافظی(آخ که چقد اذیتش می کردم)_مهندس حیدر نیا و ... که واقعا دلم تنگ شده.

وای برای آقا رضا (رضا...)،دهقان،غیاصی،...

برای آقای شاه حسینی، خانعلی زاده (مهندس چرا بنزین تموم شد؟؟؟؟؟)...

دلم برای آزمایشگاه فتو و کارشناس اونجا خانم سعیدی (که واقعا دین بزرگی بر گردن یک یک دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشکده دارن) و آزمایشگاه اپتیک آقای میرباقری و آقای شاهینی (وای که چقد سبزی کاشتن دوست داشت و هر شب با بچه ها می رفتیم سراغ باغچه سبزی پشت کارگاه مقطع) لک زده به خدا.

ایشا... همشون هر جا هستن زندگیشون توام با شادی و شور موفقیت باشه...

یاد با آن روزگاران یاد باد

loghman ketabi